شنبه16شهریور92

دیشب داشتیم شام میخوردیم که دیدم تلویزیون شروع کرده به تبریک گفتن روز دختر.منم تو دلم یاد زمون هایی افتادم که پدرم بهم زنگ میزد و تبریک می گفت.یه دفعه دلم گرفت. گفتم: دیگه پیر شدم و کسی بهم تبریک نمیگه. تو این گیر و دار بودم که تلفن خونه زنگ زد. بله باباحاجی بود. زنگ زده بود تا روز دختر رو بهم تبریک بگه. نمیدونی چقدر خوشحال شدم. از اینکه به یادم بود و مثل همیشه بهم زنگ زد. انگار رو بال فرشته ها بودم. خدا همه باباها رو برای دخترهاشون حفظ کنه.انشاالله.
فرشته کوچک من! دوستت دارم. زیباترین تبریک ها رو با صمیمانه ترین احساس از من و پدرت بپذیر. چشمان تو راز صعود ماست به آسمان و به اوج...دوستت داریم تا همیشه









مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



شنبه16شهریور92
